تبليغاتX
فرزند خاكـــــــــــــــــــــــ



بسم الله...

آقا جان ما شرمنده ایم

ما معذرت میخواهیم.....................

آقا جان اینها قابل هدایت دیگر نیستند ای حضرت هادی(ع).....

آقا جان......

حرف دل را به زبان نمیتوانم بیاورم.......

آقا خودتان میدانید حرف دلم را.............................................

...................................................................................................

پ.ن:

امام صادق(ع):

خداوند تبارک و تعالی موجودی نحس تر از سگ نیافریده،

و دشمن خانواده ی ما از سگ نحس تر است.

..................................................................................................

ب.ن:

حتما این کلیپ و با دقت تا آخر گوش کنید لطفا:

http://www.aparat.com/v/92fedc3247521d391f1544f5daa7ebbd195631

...................................................................................................

هر کسی قضیه را نمیداند به ادامه ی مطلب برود......


برچسب‌ها: امام هادی, ع
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:58 توسط محمد مسیح


 
کسی اونجا نیست؟


مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟


پس چرا کسی جواب نمیده؟


یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد!


مثل صدای یه فرشته...


"بله با کی کار داری کوچولو؟


خدا هست؟ باهاش قرار داشتم


قول داده امشب جوابمو بده


"بگو من میشنوم


کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟


من با خود خدا کار دارم...


"هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم


صدای بغض آلودش آهسته گفت


یعنی خدا هم منو دوست نداره؟


"فرشته ساکت بود


بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت


نه خدا خیلی دوستت داره


مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟


بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود


با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید


و با همان بغض گفت:


اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...


بعد از چند لحظه هیاهوی، سکوت شکسته شد:


ندایی در گوش و جان کودک طنین انداز شد:


بگو زیبا بگو


هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو...


دیگر بغض امانش را بریده بود


بلند بلند گریه کرد و گفت:


خدا جون خدای مهربون


خدای قشنگم میخواستم بهت بگم


تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...


چرا؟ ولی این مخالف با تقدیره


چرا دوست نداری بزرگ بشی؟


آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم


قد مامانم، ده تا دوستت دارم


اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟


نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟


نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟


مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن


مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن


که من الکی میگم با تو دوستم


مگه ما با هم دوست نیستیم؟


پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟


خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟


مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟!


خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:


آدم، محبوب ترین مخلوق من


چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه


کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب


من رو از خودم طلب میکردند


تا تمام دنیا در دستشان جای میگرفت


کاش همه مثل تو


مرا برای خودم


و نه برای خودخواهی شان میخواستند


دنیا خیلی برای تو کوچک است...


بیا تا برای همیشه کوچک بمانی


و هرگز بزرگ نشوی...


و کودک کنار گوشی تلفن


درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت


در آغوش خدا به خوابی عمیق


و شگفت انگیز فرو رفته بود
.................................................................
پ.ن:
میلاد با سعادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا(س) بر تمام عاشقانش مبارک باد
پ.ن:
روز مادر بر تمام مادران ایران زمین مبارک باد....

برچسب‌ها: کودک, خدا, درد دل
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:8 توسط محمد مسیح |

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانه ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر بکن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


از دست عدو ناله من از سر درد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است
جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست
جز جام به کس دست چو خیام ندادست
دل جز به سر زلف دلارام ندادست
صد زندگی ننگ به یک نام ندادست
چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

" عارف قزوینی "

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:31 توسط محمد مسیح

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

شهریار(قسمت بیست و دو)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:32 توسط محمد مسیح

 بسم الله....

سلام آقای مهربان زیارت نامه ها....

آقا جان شما که بی معرفت نبودی.........

بخدا خیلی نامردیه فقط خوبا رو دعوت میکنی.....

خیلی نا مردیه.....خیلی...

با معرفت بخدا ما هم دل داریم.......

دلمون کثیفه ولی.....

ولی نداره اقا.....

اشکال نداره دعوتم نمیکنی.....

راست میگی.....

حتما لیاقت حرمتو مهربونیاتو ندارم......

فقط تو بگو.....

کجا برم.......................................................

هان کجا برم مهربون؟؟؟؟

.............................................

بعد نوشت:

نمیدونم دیشب دلم گرفته بود،سر امامم خراب کردم.......
برچسب‌ها: امام مهربون
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:53 توسط محمد مسیح |

یک پرستار استرالیایی بزرگترین حسرت های آدم های در حال مرگ را جمع کردو پنج حسرت رو که بین ادمها مشترک بود منتشر کرد:

اولین حسرت: کاش جرات داشتم اونطوری که دوست دارم زندگی میکردم،نه اونطوری که دیگران ازم توقع داشتن.

دومین حسرت: کاش اینقدر سخت کار نمی کردم.

سومین حسرت: کاش شجاعت اش رو داشتم و احساسات ام رو با صدای بلند میگفتم.

چهارمین حسرت: کاش رابطه هامو با دوستام حفظ می کردم.

پنجمین حسرت: کاش شادتر بودم.


برچسب‌ها: حسرت, زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 19:17 توسط محمد مسیح |